شادی بی حد و مرز

شادی بی حد و مرز

آرامش بی نظیری در پارک حاکم بود و فقط صدای خنده های سرشار از انرژی کودکانی به گوش می رسید که چابک و سرمست به این طرف و آن طرف می دویدند و بازی می کردند. نسیمی ملایم می وزید و هربار یکی از آخرین برگ های باقی مانده از شاخه را جدا می کرد و روی زمین می انداخت. برگ ها در میان دستان نسیم می رقصیدند و به زمین می افتادند. خورشید لحظه های پایانی حضورش را سپری می کرد و آسمان آبی و آرام بود.

 محو تماشای بازی بچه ها شدم، اینکه بی توجه به محیط پیرامون چگونه با تمام انرژی می خندیدند و بازی می کردند و برای استفاده کردن از هر ثانیه و دقیقه و شادی و لذت بیشتر در کنار دوستانشان لحظه ای متوقف نمی شدند. گویا می خواستند تا پایان روشنایی روز، نهایت بهره را از فرصت هایشان ببرند؛ حتی زمین می خوردند، ولی صدایشان در نمی آمد و دوباره به سرعت بلند می شدند و به سمت پله های سرسره می دویدند و لحظه ای را برای ناله و شکایت تلف نمی کردند.

همچنان از دور نگاهشان می کردم و به شادی بی قید و شرطی که میان کودکان موج میزد و به سادگی و معصومیتی که چاشنی خنده های پرشورشان بود فکر می کرد. به راستی چند تن از ما مهارت شاد بودن بی قید و شرط را بلدیم؟

مهارت شاد بودن بی قید و شرط

همه ما می دانیم که زندگی همچنان روند طبیعی خود را سپری خواهد کرد، چه ما شاد باشیم چه ناراحت. مثلا قبوض آب و برق همیشه بوده و هست، یا اجاره خانه و انواع آزمون ها و امتحانات مختلف، یا خرابی اتومبیل، اختلاف میان برخی اعضای خانواده و … می بینید که این ها چقدر برای ما آشناست.

چه کسی هست که فارغ از این روزمرگی ها زندگی کند؟ هیچ کس! بنابراین آیا درست است همیشه خود را درگیر آن ها کنیم و به بهانه این مشغله های عادی و روزمره خودمان را از شادی های ناگهانی و حتی بی دلیل محروم کنیم؟ مگر همیشه برای خوشحال بودن باید دلیلی وجود داشته باشد؟ شادی و سرور حقیقت جدایی ناپذیر انسان ها است! نوری درون آدم ها وجود دارد که فقط با شادی، روشن و درخشان تر می شود و هرچه شادی در تو بیشتر شود این گوهر ارزشمند روشن تر خواهد شد و آسان تر درک شده و دیده می شود! تمام دقایق و لحظاتی که در روزمرگی ها می میرند در واقع تلف می شوند… تنها دقایق ارزشمند زندگی همان هایی است که با شادی و لبخند از آن ها یاد می کنیم. شاد بودن بی حد و مرز، یعنی گاه مثل کودکان، ذهن را از تمام نگرانی ها و قضاوت ها رها کنی و با کودک درونت به قدم زدن و گاه دویدن و قهقهه سردادن بروی.

یک روز که فشار کاری زیادی داشتم و ذهنم خسته و پر از همهمه بود و حتی نگرانی اندکی بابت چندکار مهم عقب افتاده داشتم، ناگهان به خودم گفتم: ” در این دقایق فقط می خواهم خوشحال باشم… می خواهم رها شوم… فقط همین! “

سپس دست هایم را لا به لای موهایم کشیدم و با نفسی عمیق، لبخندی شیطنت آمیز روی لب هایم نقش بست و همان لبخند کافی بود تا ساز من روی خوشحالی کوک شود…

پس، هرجا که همه چیز مثل کلافی سردرگم در هم پیچیده شده بود حداقل برای دقایقی، فقط یک نفس عمیق و یک لبخند می تواند ذهن خلاق تو را دوباره سرشار از توانمندی کند.

مرا عهدی است با شادی، که شادی آنِ من باشد

مرا قولی ست با جانان، که جانان جانِ من باشد